X
تبلیغات
امام رضا (ع) - دل نوشته هایی به امام رضا (ع)

امام رضا (ع)

یا ضامن آهو

دل نوشته هایی به امام رضا (ع)

دلنوشت اول: خاک بودم… خاک پست… ذره هایی تاریک که در تاریکی ظلمت از هم می ترسیدند و چاره ای نداشتند که با هم باشند… شاید حتی خاک هم نبودم و توده ای گرد و غبار بودم… و نشستم بر خاک… آری برای اولین بار انسان بر سر خاک نشست… نه خاک بر سر انسان… و تو ای خوب خوبها… و مهربانترین مهربانها… از روح خویش در کالبدم دمیدی تا زنده شوم… تا زنده شوم و بروم بالای جدول مخلوقات… اسمم را بگذارند “آدم” اشرف مخلوقات… آری… و اینقدر با من خوب بودی که انس خویش را با من اینگونه نمایان کردی و نامم شد “انسان”… این خاک سیاه و کالبد عجیب… بی رنگ تو ای خدا… به کوزه ای ترک خورده هم نمی ارزید… رنگ ما از توست… که ما بی رنگیم… چه کنیم… انسانیم… نمی فهمیم… دفتر سپید تو را خط خطی کرده ایم … وگرنه رنگ ما رنگ توست ای الله… کاش می شد بی غلو گفت… کاش می شد بنویسی و کسی اغراق نخواند… و کاش برخی ها نبودند که این ارادت ما را عبادت بشمارند… ای کاش می فهمیدند … در دایره قسمت ما همه حول یک محور می چرخیم… فرق ما و اهل بیت این است که اگر نبودند… پرگار دوشاخه نبود… این است که ما تا ابد در دایره لطف علوی زنده ایم… کاش برخی ها به جای ریش… در ریشه خود تأمل می کردند… و به جای تعصب، اهل تهذب بودند… بی این مقدمه نمی شد بگویم… که اگر نور نبی بر ما نتابیده بود… هنوز هم سیاه بودیم… رنگ خدا را هیچ کس در وجود ما نمی دید… نه اینکه نباشد… نه… ما رنگ خدا داریم… اما… این نور حجت خداست که رنگ ما را می تاباند… ما بدون اهل بیت (ع) همیشه تاریکیم… حتی اگر زیباترین رنگ خدا را بر خود نقش کرده باشیم…

چقدر سخت است نوشتن برای کسی که هر چه در خوبی اش بنویسی عادی است… هر چقدر مدحش می کنیم قبلا مدح شده و هر چقدر ثنایش را می گوییم در ثنایش سروده اند و خوانده اند و نوشته اند… و همین است که هر چه خوبی هست را با خیلی خیلی خیلی هم پیشوند دار کنیم… باز از عهده وصف این بزرگان بر نخواهیم آمد… آری… امام رئوف… من چگونه برایت بنویسم و چگونه برایت بسرایم و مشق دل را نقش کنم… وقتی هر چه می گویم باز هم کم است و دل را رضای نمی کند… دلم خوش است که رضایی آقا… می دانی چرا؟… یادم نرفته هنوز زن میانسال سرطانی را که جلوی پنجره فولادت با زبان ساده گفت: آقا تو را به که دوست داری شفایم بده… هفته نشد که گریان آمده بود حرم… آری… آقا من خوب می دانم که شما به لهجه و زبان و قوم و نژاد نگاه نمی کنی… دست شما در دل ماست… و آقا خدا می داند که ین نوشته را فقط دلم برای شما می نویسد و بس… دوست دارم اینقدر در این نوشته از مهربانی هایت بگویم تا انگشتانم از حرکت بایستند… بگذار هر که می خواهد هرچه می خواهد بگوید… آقای عزیزم… من جز تو کسی را ندارم… خدای تو بر من ناظر است… و می داند… اینبار نه به جان جواد قسمت می دهم… نه به جان مادرت فاطمه… آخر رمز بین ما همین دو قسم بود آقا… یادت هست پدرم پر کشیده بود… یادت هست شکسته بودم پشت پنجره فولادت… آقا شما یادت هست… من بیچاره غافلم که اگر نبود نور تو تا ابد کور شده بودم… تا به حال شاید… هزار توبه ام را آورده ام زیر گنبد طلا … کجاست همدم و مونسی چون شما که باز هم از پشت ضریحش با لبخند پذیرایی ام کند… خیلی سخت است نوشتن کلماتی که روحشان در آستانه شکاف حروف است… اما تا درجه آخر می نویسم… می نویسم… ای امام رئوف… من سرطان ندارم، من قلبم بیمار نیست، معلول نیستم، چشم هایم نابینا نیست، گوشهایم می شنود و هنوز حرف می زنم… این به پهنای صورت اشک ریختنم از هیبت توست… من به التماس دنیا نیامده ام… آمده ام… فقط نگاهم کنی… و زیر قطره اشکی که دائم برای فاطمه در چشمت موج می زند هزار بار غرق وجودت شوم… که بوی فاطمه می دهی…

 

دلنوشت دوم: یا امام رئوف… تو مادرت زهراست… پدرت علی… نسبت می رسد به نبی… ما تا هفت نسل شیعه بودنمان همه در تو خلاصه شده است یا ثامن الحجج… و دلمان هوای مدینه و گنبد سبز نبی را که می کند … نگاه می کنیم به ضریحت… هوای بقیع که میکنیم ضریحت را به آغوش می کشیم و بوسه می زنیم… هر چه عقده ماست بوسیدن بقیع… همینجا کنار ضریح تو خالی می کنیم… اینجا کنار تو یا فاطمه را بلند می گوییم و کسی نیست که زیارت عاشورای ما را پاره کند… آری…آقا… ما هوای کربلا که می کنیم… پاها را برهنه می کنیم، قلب ها را به دست می گیریم… چشم ها را می شوییم… و تنی خسته و درمانده می آییم کنج حرمت دو زانو می نشینیم … می نشینیم بر دو کنده زانو… تا حسین بار دیگر از ضریح تو باریمان قرآن بخواند… نگفتم که به سقاخانه که می رسیم… تمام کربلای ما می رود کنار لب تشنه علی اصغر و سینه کباب رباب … چه پنهان از شما آقا… هوای کربلا که می کنیم… میان صحن انقلاب… باید از حرم ابوالفضل گذشت تا به حرم حسین رسید… آری… بوی دست های بریده عباس را کنار آب خنک سقاخانه میتوان شنید… صدای گریه اصغر را… و صدای مویه العطش بی بی رقیه… کربلای ما را تو می دهی آقا… ما تا به حال هیچ غریبی را به این حبیبی ندیده ایم آقا… راستش را بخواهی… این جمله را پس می گیرم… ما اندازه حب شما نبوده ایم… و شما هزاران بار فراتر از محبوبی…

نه آنقدر سپیدیم که کبوتر باشیم… و نه به خود اجازه می دهیم در نومیدی و سیاهی بمانیم… وقتی نور رضا می تابد… وقتی آفتاب هر روز از رضا اذن دخول می گیرد و بر زمین خراسان بوسه می زند… وقتی رخصت برامدن خورشید به دستان توست… ما را هنوز امید هست… بیچاره آنهایی که چون تویی ندارند آقا… تمام هویت ما تویی امام رئوف… و ما بی رضا هویتی نداریم… جایی که اینقدر بی رضا تاریک است را با هیچ چراغی نمی توان روشن کرد… خورشید هم گاهی هوس می کند بپیچاند… اما مگر نه این است که آقا به واسطه شما حجت خداست که آفتاب بر می آید و غروب می کند… ماه بر می آید و غروب می کند… و ابرها در گردشند و رمین می چرخد… آسمان بر زمین نمی افتد و زمین رها نمی شود… جنبدنده ها از سر لطف توست که روزی می خورند آقا… سنگین است این عبارت که بگویم… بی تو همه ما از قبل و بعد مرده ایم… تو آب حیات مایی رضا…

 

دلنوشت سوم: رضا جان… شما چه کرده ای با این دل ما… پدرم از پدرش و پدرش از اجدادم همه می گفتند ما همه چیز وجودمان از رضاست… چه حکایتی است که تمام نسل ما مدیون توست آقا… فیض الله جاری است در وجود شما… به قدمت قدیم ترین ممکنات و عظیم ترین حادثات… ما چه چیزی را نگاه کنیم که توقیع تو زیر فرمان اعطایش نباشد… آری… آقا تو در وجود ما چه کرده ای… پدرم اگر صد پسر داشت… روی هر کدام اسم شما را می گذاشت… علیرضا، حمیدرضا و … این چه رازی است و چه جذبه ای است که در حقیقت ما ریشه کرده است… شکوه عشق تو را نه من ، نه هیچ کس دیگری نمی تواند منکر شود… اگر سرمان بلند است به خاطر بلندی مناره های توست… و اگر سینه مان فراخ است از عطر پیچیده تو در صحن های حرم است… به باد صبا بگویید سحرها حرم آقا نیاید که شرمنده می شود… در جایی که امام عصر به نماز ایستاده است کسی سراغ باد صبا را نمی گیرد… مشک و عود و عنبر گدای عطر ضریحت هستند و… گویی حرمت دریای حیات است… و ما ماهی های افتاده بر خشکی… بر روی خاک گرفتاری ها به جان دادن مشغولیم و شمایی که با طلبت ماهی قرمز وجود ما را به بحر معرفتت دعوت می کنی… نفسمان گرفته آقا… ماهی کوچک غلطان بر خاکت را نجات بده…

طواف خانه خدا کجا و حاجی کجا و احرام کجا و … آقا حج فقرا کجا… هر کجا می رویم … دلمان برای حرمت تنگ می شود… حرمی که نورانی است نه به لطف ادیسون و برق و لامپ… نه این نور ولایت است… این درخشش زهراست که از ضریح تو بیرون می تابد… خدا می داند که روشندلان اهل دل می بینند آنچه تو می تابانی از چهره ات… آری… نور زهرا را از چهره شما می گیریم… گویی وقتی که در خواب غفلتیم… وقتی سرگرم فتنه و ضد فتنه ایم… وقتی در جبهه نبردیم… وقتی زیر رگباریم و شکسته شکسته ایم… تو بر ما می تابی… نوری که تو می تابانی را اگر چه هر کسی نمی بیند… اما از چشمه نورت همه جنبنده ها را فیضی است… و ما به فیض اکمل نور شما رسیده ایم… و ناحق نیست که گفته اند: “آنانکه همجوار حریم رضا بوند… کفران نعمت است بهشت آرزو کنند” … آری تا ضامن آهو هست… ما را چه باک از حساب… اگر به شرط شما عمل کرده باشیم آقا… اگر در همان دژ لااله الا الله ای که فرمودی باشیم و عشق کنیم که طوق ولایت علی ابن ابی طالب را بر سینه داریم… و وقتی پاره های استخوانهای شهدایمان را می آورند… روی سربند استخوانها نوشته باشد یا حسین… آقاجان… من چه بگویم در وصف شما وقتی چنین سخنی را شما فرموده ای: شرط توحید ولایت علی بن موسی الرضا است… دنیای بی ولایت شما آقا… دنیای شرک و بی دینی است…

 

فارس:  يلدا بهرامي در دل‌نوشته‌اي به امام رضا (ع) مي‌نويسد:
مولاي من! تو را امام غريب مي‌نامند، مي‌دانم بد ميزباني بودند و در مهمان‌نوازي وفا نكردند.
مولاي من! بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستي؛ تو ميزبان گريه‌ها و نيازها؛ غم‌ها و دلتنگي‌هاي ما هستي.
تو كه غريبي را احساس كرده‌اي! حال غريبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.
مولاي من! مي‌خواهم از زائراني بگويم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسي مهمان شوند و از مي عشق تو بنوشند.
مولاي من! مي‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگويم كه سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛ از كبوتران عاشقي كه گرداگرد حرم پاك تو مي‌چرخند و تو را طواف مي‌كنند؛ از نسيم بگويم كه بيرق گنبدت را بوسه‌اران مي‌كند و عطر دلرباي تو و اشك تمناي زائرانت را به اوج افلاك مي‌برد.
مولاي من! مي‌خواهم از آسمان بگويم كه هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانيه از تو جان مي‌گيرد و در پيشگاه شكوه تو جان مي‌دهد.
اي آفتاب مهرباني! مي‌خواهم از خورشيد بگويم كه هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ مي‌زند و از ضريح تو نور مي‌گيرد.
اي حجت خدا! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهايي خود را مي‌شكند و خاك پايشان را به سينه زخم‌آلود خود مي‌زند كه عمري است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواق‌ها، درها و ديوارهايي كه از نفس مهمانانت پَِر مي‌گيرند و به ضريح پاك تو مي‌رسند.خوش به حال مناره‌ها وكاشي‌ها!
حال در آستانه سالروز طلوع جاودانه تو اي شمس‌الشموس، از راه دور به ميعادگاه عاشقي تو چشم دوخته‌ايم تا از جام كرامتت جرعه‌اي بنوشيم.
ما را بي‌نصيب مگردان!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:35  توسط نگین  |